شبکه اجتماعی تکواژه ها شبکه اجتماعی تکواژه ها
    جستجوی پیشرفته
  • وارد شدن
  • ثبت نام

  • حالت روز
  • © 2026 شبکه اجتماعی تکواژه ها
    درباره • فهرست راهنما • با ما تماس بگیرید • سیاست حفظ حریم خصوصی • شرایط استفاده • بازپرداخت

    انتخاب کنید زبان

  • English
  • German
  • Persian

تماشا کردن

تماشا کردن

وبلاگ

مقالات را مرور کنید

بازار

آخرین محصولات

صفحات

صفحات من صفحات لایک شده

بیشتر

انجمن کاوش کنید پست های محبوب شغل ها ارائه می دهد بودجه
تماشا کردن بازار وبلاگ صفحات من همه را ببین

کشف کردن نوشته ها

Posts

کاربران

صفحات

گروه

وبلاگ

بازار

انجمن

شغل ها

بودجه

علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
پرسیدم ازحکیمی دنیا به چندارزد
گفتا مپرس جانم حتا به پره کاهی
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
شد خزان بستانِ پیغمبر، گلی پرپر شده
ساقه‌یِ یاسی شکسته، باغِ او بی بر شده
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
خدا زیباست ، تو زیبا باش ، چرا زیر و زبر هستی
بیا اینجا ، خدا اینجاست ، چرا جای دگر هستی ؟
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
بنام خدا
ازّل و آخِر خداوند هست و هست
ظاهر و باطن خداوند هست و هست
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
خوبه که فقط یه بار زندگی می کنیم
وگرنه کی دوباره حوصله این همه بدبختی رو داشت
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
کجا برود پرنده ای
که حوصله اش از آسمان سر رفته باشد
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
همانقدر که زن را باید فهمید …
مرد را هم باید درک کرد …
همانقدر که زن “بودن” میخواهد …
مرد هم “اطمینان” میخواهد …
همانقدر که باید قربان صدقه ی روی بی آرایش زن رفت …
باید فدای خستگی های مرد هم شد …
همانقدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد …
کلافگی های مرد را هم باید فهمید …
خلاصه “مرد” و “زن” ندارد ….
به نقطه ی “مــا” شدن که رسیدی …
بهترین باش برایش …
بگذار حس کند هیچکس به اندازه تو درکش نمیکند …
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست…
گر هم گله ای هست،دگر حوصله ای نیست.
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال

کودکی از خدا پرسید: من فردا متولد می‌شوم. چطور مرا که اینقدر بی پناه و ضعیف و کوچک هستم، به دنیایی ناشناخته می‌فرستی؟
خدا پاسخ داد: در آنجا برای تو فرشته‌ای قرار داده‌ام که مراقبت خواهد بود.
کودک دوباره گفت: من در بهشت با آواز خواندن و خندیدن خوشحال بودم.
خدا دوباره گفت: فرشته نگهبان برایت آوازهای زیبا می‌خواند و به رویت می‌خندد. او تو را سرشار از عشق خواهد کرد، عشقی بی حد و اندازه.
کودک با حالتی مستاصل گفت: من از این ناراحتم که وقتی به آن‌جا بروم دیگر تو را نمی‌بینم.
خداوند در جواب گفت: فرشته نگهبان تو، در مورد من به تو حرف‌های زیادی خواهد زد و به می‌آموزد که به چگونه به سمت من بازخواهی گشت. خاطرت جمع که من همیشه در کنارت هستم و تنهایت نمی‌گذارم.
در این لحظه صدایی از زمین شنیده شد. کودک به خداوند گفت: حالا که وقت رفتن رسیده بگو نام فرشته من چیست؟
خداوند گفت: او را مادر صدا کن.
“سپاس از محبت‌های مادر مهربانم

image
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
علیرضا عباسی
علیرضا عباسی  
2 سال

سلام برهمه دوستان عصر یکشنبه تون بخیر خسته نباشید

image
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری
Showing 807 out of 1762
  • 803
  • 804
  • 805
  • 806
  • 807
  • 808
  • 809
  • 810
  • 811
  • 812
  • 813
  • 814
  • 815
  • 816
  • 817
  • 818
  • 819
  • 820
  • 821
  • 822

ویرایش پیشنهاد

افزودن ردیف








یک تصویر را انتخاب کنید
لایه خود را حذف کنید
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ردیف را حذف کنید؟

بررسی ها

برای فروش محتوا و پست های خود، با ایجاد چند بسته شروع کنید. کسب درآمد

پرداخت با کیف پول

هشدار پرداخت

شما در حال خرید اقلام هستید، آیا می خواهید ادامه دهید؟

درخواست بازپرداخت