گویا که در این باغ گرفتار شدم
از بازی این دایره بیزار شدم
هر بار دویدم به رهی، هیچ نبود
در خواب و خیالم چه پدیدار شدم
ذهنم پر از این واژه و تکواژهی درد
زیر غمِ این واژهها آوار شدم
در خانه اگر مست و خراب میچرخم
در دل همه آواره و تبدار شدم
از شعر و از این واژه، از این گفتنها
لب بسته و خاموش، چه بییار شدم
گویا ذهن من در پی فریاد ولی
ترسی به جان و خسته و خوار شدم
فریاد سرم را نشنود هیچ کسی
جسمی که خموش، خسته، بیمار شدم
بر خیز که شاید بتوان کاری کرد
در شعر پر از واژه و اسرار شدم
پسندیدن
اظهار نظر
اشتراک گذاری