دیرسوتر لحظه ی خاموش بلندی پامال سکوتی شد که روی هیچ خاطره ای ردّی نداشت. من بودم و دعای پیرزنی که امام رضا (ع) نطلبیده بود و نفس خسته و پرچروک پنجره ای که تمام دود شهر را می بلعید
نه می گریزی نه می گریزانیم از تور صیاد پر رمقی در برکه های نامرعی آب از دو قطعه ذغال نسوخته ی سر یک قلیان یا آبم برافراشت یا به آتشم برکاشت غرقه ی دوباره ی دریا شوم سوخته ی آخرین یک دود.