«خودت، خانهات، قلبت و ذهنت و روحت را زرهپوش میکنی، چنانکه هیچ راه نفوذی نباشد، طوریکه هیچکس نتواند تو را بیازارد و قلبت را مجروح کند، اما ناگهان روزی کسی جایی جوری راهی پیدا میکند و طوری وارد زندگیات میشود که فکرش را هم نمیکردهای…
گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا به بوسه نقشکنم برگ یاسمین ترا هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی هزار سجده برم خاک آن زمین ترا هزار بوسه دهم بر سخای نامهٔ تو اگر ببینم بر مهر او نگین ترا به تیغ هندی گو: دست من جدا بکنند اگر بگیرم روزی من آستین ترا اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت زبان من به روی گردد آفرین ترا
دلا تا کی همی جویی منی را چه داری دوستْ هرزه دشمنی را چرا جویی وفا از بیوفایی چه کوبی بیهُده سرد آهنی را اَیا سوسن بناگوشی که داری به رشک خویشتن هر سوسنی را یکی زین برزن ناراه برشو که بر آتش نشانی برزنی را دل من ارزنی عشق تو کوهی چه سایی زیر کوهی ارزنی را ببخشا ای پسر بر من ببخشا مکُش در عشق خیره چون منی را بیا اینک نگه کن رودکی را اگر بیجان روان خواهی تنی را
«خدای من، عشق من، معبود من، ما را از کسانی قرار بده که تو را عبادت میکنند و همواره نام تو را بر زبان میآورند و در قلبشان جز یاد و نام تو نیست و همه چیز را در تو و بندگی تو مییابند. خدایا، نگذار روی زمین با چشمان نقابزده و گوشهای کرشده و قلبهای مهر و موم شده وقتمان را تلف کنیم. خدایا، چشمان این دختر را به روی عشق واقعی باز کن و ظرفیت روح او را را برای کشف حقایق گسترده و وسیع کن. اساس و جوهرهٔ دنیای تو در قلب مادر است، پس چشم او را به روی این حقایق باز کن.» ـ آمین.
زنان موجودات عجیبی هستند مقاوماند، در حالی که کوچکترین مشکلات را دوام نمیآورند ساده و زودباورند، در حالی که هیچ دروغی را باور نمیکنند فراموشکارند، در حالی که هیچ اهانتی را فراموش نمیکنند تا اینکه عاشق میشوند، آنگاه دروغها را میفهمند، اما آنها را باور میکنند اشتباهها را میبینند، اما آنها را فراموش میکنند و صادقانه عشق میورزند اینکه بیمنت عاشق باشی اینکه آغوشت امنترین منزلگاه خستگیهای مردی باشد اینکه تمام تمام زندگی مردی باشی اینکه با همهٔ جدیت و سرسختی، مهربانی از چشمانت متبلور شود معجزهای است که فقط در تو ای شاهکار آفرینش تبلور پیدا کرده است تو که معجزهٔ دست خداوندی، ای زیباترین سرود الهی، بهشت از برای تو آفریده شده است…
زنانی که بدون وجود و حضور یک مرد در زندگی میایستند و مبارزه و زندگی میکنند، شایستهٔ احترام و تکریم بیشتری هستند. باید آنها را برای جرئت و شهامت و ایستادگی و فداکاری و زندگی بدون وجود یک مرد ستایش کرد.
به حق نالم ز هجر دوست زارا سحرگاهان چو بر گلبن هَزارا قضا گر داد من نستاند از تو ز سوز دل بسوزانم قضا را چو عارض برفروزی میبسوزد چو من پروانه بر گردت هِزارا نگُنجم در لَحَد گر زان که لَختی نشینی بر مزارم سوگوارا جهان این است و چونین بود تا بود و همچونین بُوَد اینند بارا به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تاج و گوشوارا توشان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده مر ایشان را زغارا از آن جانِ تو لختی خون فِسُرده سپرده زیر پایْاندر سپارا